نویسنده : م.س ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳

من چون انسان هستم در هر انسان که قبل از من در این جهان میزیسته زنده بودم و در هر انسان که پس از من به این جهان بیاید زنده خواهم بود.

من چون انسان هستم بعد از این در خنده ها و گریه ها و خوشیها و ناخوشیها و در نیک بختیها و بدبختیها و در نیک فطرتیها و زشت خوئیها ودر ضعف و نیروی انسانهای اینده زنده خواهم بود.

آن انسان که هزارها سال بعد از این بوجود می آید غیر از من نیست زیرا اوهم مثل من نفس می کشدو غذا می خورد و می خندد و میگرید و مرتکب جنایت می شود و احسان می کند و حرص دارد .

انسان در زیر خورشید به طور کلی تغییر پذیر نیست و صدهزار سال دیگر انسانی که به وجود می اید همان انسان امروزی می باشد ولی شاید لباس و طرز آرایش موی سر و ریش و کلمات او تغییر کند.

فقط یک چیز انسان تغییر نمی کند و آن حماقت اوست و صد هزار سال دیگر انسانی که بوجود می اید مانند انسان دوره ی ما و انهاییکه قبل از ما بودند احمق خواهد بود و اورا هم می توان با دروغ و وعده های بی اساس فریفت برای اینکه انسان جهت ادامه ی حیات محتاج دروغ و وعده های بی اساس است و فطرت او ایجاب می کند که همواره به دروغ بیش از راست و به وعده های بی اساس که هرگز جامه ی عمل نخواهند پوشید بیش از واقعیت ایمان داشته باشد.

تا جهان باقی است نوع بشر احمق خواهد بود و فریب دروغ و وعده های بی بنیان را خواهد خورد منتها در هر دوره به مقتضای زمان یکنوع دروغ به او خواهند گفتد و با یک عنوان جدید وعده های بی اساس به او خواهند داد و اوهم با شعف و امیدواری دروغ و مواعید موهوم را خواهد پذیرفت .

ایمان به دروغ و وعده های موهوم و بشارتهایی که هرگز جامه ی عمل نخواهد پوشید طوری با سرشت بشر امیخته شده که انسان افسانه را بر وقایع حقیقی ترجیح می دهد و همین که یک نقال زبان می گشاید و نقل می گوید مردم اطرافش را می گیرند.

حقیقت مثل یک کارد برنده و یک زخم غیر قابل علاج است و به همین دلیل همه در جوانی از حقیقت می ترسند.

انسان انقدر دروغگو افریده شده که بدون اینکه خود بداند خویش را نیز فریب می دهد.

قسمتهای اخر کتاب سینوهه.

امیدوارم خوابتون نبره به نظرم ارزش خوندنشو داره.

پ.ن١:زهرا جونم تولدت مبارک.خیلی دوست دارم گلم.

پ.ن٢:انقدر زود نباید میدونو خالی کنی.زندگی تازه داره خودشو بهت نشون میده یه صفحه ی جدید.شاید این صفحه سیاه باشه ولی تا اینو نخونیش نمیتونی به صفحه ی سفیدش برسی.دایی محسنم صبر کن همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه.فقط صبر کن.

پ.ن٣:من خیلی جاها چشمامو بستم.یعنی باید می بستم وگرنه تا حالا دووم نمی اوردم.

پ.ن۴:کتاب زندگیه یه جوون دیگه هم بسته شد.داوودم رفت پیش علی.آروم و بیصدا.

پ.ن۵:خداجون کجایی؟خیلی وقته اینورا نیومدی.

به یاد داش ساقی

 








نویسنده : م.س ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧

سلام.نمی دونم به کی یا چی.چون احساس می کنم انقدر

تنهام که حتی کسی رو ندارم که بهش سلام بدم.

من یه جوونم.یه دختر بیست ساله که در عرض این چند ماه

 اندازه ی چند سال پیر شدم.

یه دخترم.اهل ایران.اهل یه شهری تو شمال غربی ایران.اهل

 تبریز.عاشق تبریز.عاشق زبان مادریم.عاشق مردمم.عاشق

 کشورم.

 

من یه جوون بیست ساله بودم با کلی امید با کلی ارزو.

من یه جوون بیست ساله بودم پر از عشق به زندگی عشق به وجود عشق به خدا.

من یه جوونم مثل همه ی جوونای دیگه.

منو کشتن مثل همه ی جوونای دیگه.

منو کشتن وقتی خدارو ازم گرفتن.منو کشتن وقتی

اعتقاداتمو ازم گرفتن.

همون روزی که خواهرمو همون روزی که برادرمو کشتن.

منو کشتن همون روزی که صاف تو چشمام نگاه کردنو

دروغ گفتن.

همون روزی که تن پاک خواهر برادرامو زیر مشت و لگد و

 باطوم کبود کردن.

من مردم همون روزی که دلم شکست.همون روزی که دلم

گرفت از دست دلم.

همون روزی که خودمو به خاطر همه ی اعتقاداتی که سالها

 باهاش بزرگ شده بودم سرزنش کردم.

همون روزی که فهمیدم الان دیگه وقتش نیست که واسه

 امام حسین گریه کنیم وقتی که جوون هم وطنم خیلی

مظلومتر از امام حسین شهید میشه.

دلم خیلی گرفته.

شاکیم.از همه چیز شاکیم.

همه چیز به کنار ولی حق نداشتن خدارو هم از من بگیرن.

من دیگه یادم نمی یاد اخرین بار کی باهاش حرف زدم.

دیگه یادم نمی یاد اخرین بار کی باهاش درددل کردم.کی

 باهاش راز و نیاز کردم.

یادم نمی یاد اخرین بار کی نماز خوندم.

حالم خیلی بده.

مامانم داره زیارت عاشورا می خونه.ولی من چرا دلم نمی

 خواد بخونم؟

من یه جوونم فقط یکی از هزاران جوون مثل خودم.

من دلم تنگ شده.

واسه یکسال پیش واسه روزی که هنوز تلخی حقیقت ازارم

 نمی داد.

واسه روزایی که با همه چیز هرچند دروغ خوش بودم.

واسه روزایی که خدا رو داشتم.حق نداشتن اونو ازم بگیرن.

واسه روزایی که خودم بودمو خدا.

کی می خواد جواب منو بده .

کی می خواد خدا رو بهم برگردونه.

اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

هزارتا چرا تو مغزمه....

کی قراره جواب چراهامو بده؟

دلم می خواد چشمو گوشمو ببندم.هیچی نبینم هیچی

نشنوم.ولی دلمو چیکار کنم؟

من دیگه بلد نیستم بخندم.خندیدن یادم رفته.

چند ماهی می شه خندیدن ادما روهم ندیدم.

کیا مسئول اینن؟ خنده ی منو کی دزدید؟

من فقط یکی از هزارتا جوون مثل خودمم.

من جواب می خوام.جواب تک تک سوالامو.

ولی نه با مشت و لگد نه با باطوم نه با گلوله.

یکی منو بیدار کنه از این کابوس.

نمیدونم شاید من تازه بیدار شدم. یکی اونایی رو که هنوز

 خوابنو بیدار کنه.

چرا خودمو لایق پیش وند اسمم نمی دونم؟

ای وای......خدارو کی از من گرفت؟خدارو کی از من

 گرفتن؟من کی کجا خدارو گم کردم؟

حق نداشتن اینکارو با من بکنن.

یکی خدارو بهم برگردونه.یکی امیدو بهم برگردونه.

من نمی خوام اونی که درووغگوها می خوان باشم.

می خوام خودم باشم.

یکی خودمو بهم برگردونه.

 

 

پ.ن١:این روزا خیلی داغونم.نگاهم به همه چی ١٨٠ درجه فرق کرده.دلم واسه خود چند سال پیشم تنگ شده.فقط دلم می خواد یه مدتی همه چیزو بزارم کنار.می خوام برای خودم زندگی کنم.می خوام از همه چی دست بکشم.می خوام نفس بکشم.

پ.ن٢:قصدم سیاسی نوشتن نبود.شایدم بود.هر کی هر جوری دوست داره می تونه برداشت کنه.

پ.ن٣:یه مدتی می خوام کور بشمو هیچی نبینم.کر بشمو هیچی نشنوم.

پ.ن۴:تاسوعا نذری دادیم واسه ناهار.همه با جون و دل کار می کردن.جلوی در پر بود از ادمایی که هیچ کدومشون محتاج نبودن.برای من یه روز خیلی معمولی بود بدون هیچ حسی!

پ.ن ۵:می خوام از سفریک روزه ی تهرانمون بگم.24 ابان ساعت 6 عاطفه بهم زنگ زد گفت بلیت قطار جور شده ساعت 8 حرکته زود اماده شو بریم.حالا در عرض یک ساعت چه جوری اماده شدم خودمم نمیددونم.ساعت ٧:٣٠ همه تو راه اهن بودیم.منو عاطفه و کوثرو طلا و پریا و حنانه و رویا.چون دوتا کوپه جداگانه گرفته بودیم قرار بود که جدا بشیم ولی خب مگه میشه چندتا دوست صمیمی که همیشه دانشگاهو میذارن رو سرشون از هم جدا بشن؟٧ نفری تو کوپه ی چهارنفره !!!!کوپمون داشت منفجر می شد.تا ساعت ٣ نشستیم از جن و پری حرف زدنو بعد باکلی ترس و لرز خوابیدن.مخصوصا وقتی یه نفر مشکوک هی انجا قدم بزنه.قطار واسه نماز صبح تو ایستگاه هشتگرد وایساد.حس عجیبی بود.شهر داداش علی. حس می کردم خیلی بهش نزدیک هستم.ساعت ١٠ رسیدیم تهران و فوری رفتیم سراغ بلیت برگشت که اگه پیدا نمی کردیم مجبور بودیم شبو تو پارک بخوابیم.با هزار جور بدبختی بلیت کرج - تبریز گرفتیم.بعد بدوبدو رفتیم پارک ملت واسه دیدن نمایشگاه.کارا خیلی عالی بودن.بعدشم یه پارک ملت گردیو عکسو...قشنگترین پائیزی بود که دیدم.خلاصه بعدش رفتیم ناهار یه جایی فکر می کنم تو ولیعصر که پول خونمونو گرفتنو بهمون ناهار دادن.بعدشم رفتیم فرهنگستان هنر.همون جایی که یه زمانی یه عزیزی بود که تنها کسی بو که لیاقت ریاست اونجارو داشت ولی کسایی که الان لیاقت جایگاهشونو ندارن اجازه ندادن که اون عزیز همچنان به مدیریت اونجا ادامه بده و طبیعتا این قضیه به خیلیا اسیب می رسونه که یکی از اونا دانشجویان هنر هستن.چون خیلی خسته بودیم نتونستیم چندان نگاه دقیقی به کارا داشته باشیم ولی کارا عالی بودن کارایی دیدیم از محمد احصائی - ابراهیم حقیقی - میر حسین موسوی و.....بلیت برگشتمون ساعت ٩ بود.با مترو رفتیم کرج.حالا مترو سوار شدنمونم خودش فیلم بود که حالا بماند تعریف نمی کنم چون یه طومار می شه.تو متروی کرج که دیگه ولو شده بودیم رو زمین خب جا نبود چیکار می کردیم؟تو مترو یکی از بچه ها پرسید که برای رفتن به راه اهن کرج باید کجا پیاده بشیم و ازبیست نفر بیست نوع جواب شنیدیم.ساعت ۶ رسیدیم راه اهن کرج.ساعت ٩ حرکت بود ولی انقدر خسته بودیم که حال نداشتیم از جامون تکون بخوریم.وگرنه کرج گردی هم جز برناممون بود.ساعت ٩ سوار قطار شدیم تازه فهمیدیم اون چندتا بی جنبه ای که تو راه اهن شده بودن موی دماغمون تو کوپه بغلیمونن. بعدشم که سر بی جنبه بازیای اونا از رئیس قطار گرفته تا مامور قطار بحثمون شد.حالا بماند که چی گفتیمو چی شنیدیم.اینکه من و مامور قطار کم مونده بود که دیگه کتک کاری کنم.(با پیاز داغ زیاد)بلاخره به این نتیجه رسیدیم که مسافرت مجردی با قطار نه ! ما که از خستگی بیهوش شده بودیم هر چند دقیقه یکبار دوستان بی جنبه ای که تازه ورزشکارم بودن مشت محکمی به دیوار مزدن و ماهم هی از خواب میپریدیم.

خلاصه بهمون خوش گذشت تا اونجایی که رسیدیم تبریز و چند ساعت بعد عاطفه زنگ زد و گفت دوربینش گم شده حالا گمش کرده یا دزدیدنش خدا می دونه.( اینارو داشتم برای خودم تعریف می کردم.ببخشید طولانی شد)

پ.ن۶:وقتی که کار به یه جایی میرسه که کسی مدتها بهت گیر داده و من کاملا مودبانه باهاش برخورد می کردم که شرشو کم کنه ولی بعد که دیگه شورشو در میاره و مجبور میشی دیگه ادبو بذاری کنار مثل خودش برخورد کنی تازه می فهمی طرف عجب رویی داره.خسته شدم از دستش.نمیدونم چیکار کنم.

پ.ن٧:انشرلی جونم داره مامان میشه.غصه ی هیچیو نخور.همه چی درست میشه.دوست دارم.

پ.ن٨:دیگه از رفتن به اسایشگاه سالمندان خسته شدم .خودمو می کشم از انواع شیوه های ارتباط برقرار کردن استفاده می کنم که یه چیزی از حرفاش حالیم بشه.بعد از ٢ ساعت تلاش تازه می فهمم سرکارمون گذاشته.

پ.ن ٩:امیدوارم که هیچ وقت از اعتمادم پشیمون نشم.زهرا جونم اونی که بهت گفتم یه راز بود.هیشه تو دلت نگهش دار.








نویسنده : م.س ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی

روی تورا کاشکی می دیدم

 

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

وتکان دادن سر را که

-عجیب!عاقبت مرد؟

-افسوس!

 

کاشکی می دیدم!

 

من به خود می گویم:

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

پ.ن١:حرف زیادی برای گفتن دارم ، ولی وقتی که می خوام بنویسم همشون از ذهنم فرار می کنن.

پ.ن٢:از قالب وبلاگم اصلا خوشم نمی یاد ولی حوصله ی عوض کردنشم ندارم.لینکدونیم احتیاج به یه بازسازی داره که اصلا حالشو ندارم.دلم یه خونه تکونیه اساسی لازم داره که اصلا وقتشو ندارم.

پ.ن3:خیلی سخته ادم تو خلوتش با خودش احساس غریبگی بکنه.من با خودم راحت نیستم.

پ.ن4:همیشه از خودم می پرسم ادما نامردن یا روزگار؟تازه می فهمم روزگار!یهو دلم واسه همه تنگ شد ! واسه هر مرد و نامردی که تو روزگارم بود.

پ.ن5:دلم نلرزید ولی شکست.نمی دونم چرا بعد چند سال گیر کردم تو ماجرایی که هیچ ربطی به من نداشت و من هیچ سهمی تو اون نداشتم.

پ.ن6:یه ماه پیش داشتم تو یه مراسم ختم انعام تو خونه ی دائیم پذیرائی می کردم.یه خانومی برگشت بهم گفت خدا حاجت دلتو بده یعنی این جمله ای بود که اون روز زیاد شنیدم.ولی الان یه ماهه دارم فکر می کنم حاجت دل من چیه؟من هیچ ارزویی ندارم!هیچ هدفی ندارم.برگشتم به ارزوهای دوران بچگی و نوجوونیو ...دیدم من حتی به نصف یکی از ارزوهای اون دورانمم نرسیدم.من واقعا هیچ هدفی ندارم.تقریبا دوسالی می شه که بی هدف و بدون هیچ ارزویی دارم زندگی می کنم.یعنی اخرین هدفم همین دانشگاه بود که دوسال پیش قبول شدم.بعد از اون یادم نمی یاد که هیچ ارزویی کرده باشم!زندگیم یه جورایی شده شبیه این جمله که هر چه پیش اید خوش اید.هیچ چیزی برام اهمیت نداره.حتی چیزایی که شاید قبلا برام خیلی مهم و حیاتی بودن.بی خیال همه چی شدم.یعنی یه جورایی حس می کنم هیچ چیزی ارزش اینو نداره که من بخوام به خاطرش تلاش کنم و خودمو تو زحمت بندازم.حتی وقتی فکر می کنم می بینم این روزا خدا هم تو زندگیم کمرنگ شده.از این یکی بیشتر از هر چیز می ترسم.از این که خدا منو به حال خودم بذاره.

پ.ن7:بلاخره موضوع پایان ناممو انتخاب کردم.قبلا فکر می کردم موضوع رو که انتخاب کنم بقیش حله.حالا موندم بقیشو چیکار کنم.برای پایان نامم قراره هفته ای دو بار برم خانه ی سالمندان و بشینم باهاشون حرف بزنمو یه سوالایی ازشون بپرسم ولی فکر نمیکنم که به همین راحتی بشه باهاشون ارتباط برقرار کرد بعدشم قراره ذهنیت اونارو و ارزوهاو رویاهاشونو تصویر سازی کنم.فکر می کنم چیز جدیدی باشه که قبلا کمتر کسی روش کار کرده.ولی با این وضعیت روحی که من دارم و با تاثیر نه چندان خوبی که حرفای اونا روی من می ذاره فکر می کنم اخر سر باید فقط چند تا صفحه ی کاملا سیاه تحویل استادم بدم !شایدم ترم اخری این استاد ریاضیمونو سر کلاس کتک بزنم و اخراج بشم.اون موقع دیگه لازم نیست بشینم پایان نامه بنویسم.فکر خوبیه؟نه؟!

پ.ن8:دیشب همه ی کارهایی که از اول ترم کار کرده بودم و پرینتشونم باید تا دو سه روز دیگه تحویل میدام با یه اشتباه کوچیک پریدن و هر کاری کردم دیگه برنگشتن.بعدشم چندتا مشت تو سر کیس زدمو بعدم نشستم گریه کردم.امروزم مثل یه دختر خوب باید بشینمو کارایی رو که تو یک ماه انجام داده بودمو در عرض دو روز کار کنم و تحویل بدم.

پ.ن9:توی زندگیم همه چی داشتم به جز سنگ کلیه.خدارو شکر که اونو از من دریغ نکرد...

پ.ن10:تنها چیزی که این روزا یه کم خوشحالم می کنه 13ابان سبز امسال بود.به امید داشتن 22 بهمن سبز.

پ.ن11:یه تبریییییییییییییییییییییییییییییییییییک بزرگ به دائی محسنم.امیدوارم که از این به بعد زندگی همیشه بهت لبخند بزنه.

پ.ن12:هیچ کدوم از پی نوشتام بهم ربط نداره و فقط حس و حال امروزمو نشون میده.شاید اگه فردا خودم بخوام بخونمشون هیچی از نوشته های خودم حالیم نشه.

پ.ن13:پائیزو خیلی دوست دارم.کاش همه ی فصلای خدا پائیز بود.

پ.ن14:اینم نوشتم چون 13 نحسه.البته من تا حالا هیچ بدی از این بیچاره ندیدما ولی خب باید احتیاط کرد.

به یاد داداش ساقی گلم

یاعلی








نویسنده : م.س ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥

امروز بعد از سالها دوباره اومدم اینجا . نمی دونم تو اینجارو یادته یا نه ؟

ولی من همه چیزو خوب یادمه ، همه ی لحظه های با تو بودنو .

حتی اون روز اخر...

خوب یادمه...

هی بهونه می اوردی...هی چی نمی گفتم...

فقط دستامو نگاه می کردم ، شاید داشتم دنبال اون سهمی که از تو داشتم می گشتم

دستام خالی بود...همین بود سهم من از تو...

ولی دستای تو پر بود...

اون دل من بود که لای انگشتای تو داشت جون می داد.

هردومونم عاشق پائیز بودیم ، عاشق اون نیمکت ته باغ.

فصل پائیز ، روی همون نیمکت ، خیلی راحت ، بدون اینکه فکر تنهائیه دستای منو بکنی ،بدون اینکه صدای شکستن دلمو زیر پاهات بشنوی ، بی سروصدا گذاشتی رفتی...

همین که به خم کوچه رسیدی برگشتی و نگاهم کردی

شاید دلت برام سوخت...

تا اون موقع بهت نگاه نمی کردم...

فقط برگهایی که زیر پاهات می شکستن بهم میگفتن که داری ازم دور میشی.

یه لحظه نگاهت کردم ، دلم لرزید ، فکر کردم برمیگردی، احساس کردم چشمات خیسه  ...تازه فهمیدم که چقدر جدی بودی.

خواستم بهت بگم نرو ، خواستم بگم برگرد ...

ولی خیلی وقت بود که خم کوچه رو گذشته بودی...کاش اون کوچه بن بست بود...

امروزم بعد از سالها اولین جایی که نگاه کردم همون جا بود ، خم کوچه رو می گم ، شاید که اونجا باشی...

چقدر دلم خوشه !...نه ؟

به سادگیم نخند ، من سالهاست که با این دلخوشیا دارم زندگی می کنم.

راستی...!

تو رو نمی دونم ، ولی من خیلی پیر شدم ، شاید خیلی بیشتر از تو ، دلم به اندازه ی جوونی چهرم پیر شده...

ولی هر وقت به اینه نگاه می کنم چند تا تار سفید مو دائم دارن تموم شدن فرصتمو به رخم می کشن...

نمی دونم ، ولی من فکر می کنم اینکه بعد از سالها ، یهو ، دوباره دلم هوای این باغ و این خونه رو بکنه اتفاقی نیست...

به هر کی گفتم خندید.

کاش امشب بارون بباره...

کاش زیر اون بارون یکی بیاد در بزنه ...

کاش اون یکی تو باشی...

دلم می خواد زیر اون بارون به اندازه ی تمام سالهایی که ندیدمت نگاهت بکنم...

می خوام که باهم زیر اون بارون خیس بشیم ، بهم نگاه کنی و بگی تو همه ی این سالها تو ام همش به فکر من بودی ، بگی منو فراموش نکرده بودی ...

بگی تو همه ی این سالها دستای منم پر بود ... پر از عشق تو... پر از دل تو ...

قلبم می لرزه ،بهم می گه امشب قراره بارون بباره ،یکی بیاد در بزنه، کاش اون یکی تو باشی.

توی این سالهایی که تو نبودی هر کی منو میدید ،یا به حالم گریه می کرد ، یا می خندید ، یا دلش برام می سوخت ...

بعد از رفتنت یکی بهم گفت: اشکاتو حروم نکن ، یکی گفت:برنمی گرده ، یکی دیگه گفت:این اشکا اندازه ی همه ی دنیا می ارزه ...

ولی من دیگه فهمیدم که غم تو چقدر قشنگ بود...

همه ی اون شبهایی که تا صبح برات گریه کردم ، حتی بی وفاییت ، حتی رفتن بی بازگشتت، همه ی اینا انقدر قشنگ بود که نمی تونی تصور کنی ،شاید قشنگترینشم همین وداع بی وصال تو بود.

نمی دونی چقدر قشنگه انتظار تو ، که چقدر قشنگه هر شب بستن چشمام به امید دیدنت تو خواب و هر صبح به امید دیدارت بیدار شدن.

همه می گن خیلی شبیه تو شدم.

اسم تو اینجا شده لبخند پر از غم چشمهای من ... این لبخند یادگاری توئه.

کاش امشب یکی بیاد در بزنه...

داره بارون می باره ...

با چشمای بسته دارم نگاهت می کنم ...

کاش اونی که پشت در تو باشی...

وای که داره خوابم می بره و تو هنوز نیومدی...

صدای قدمای یکی داره تو کوچه میاد ، صدای برگهایی که دارن زیر پاهاش جون می کنن...درست مثل اون روز اخر...

فصل پائیزه ، داره بارون می باره...

نیمکت ته باغ منتظره...

کاش اون یکی تو باشی و بیای در بزنی...

این دیگه نفسای اخرمه ... نامه اخرمه

 

 

پ.ن 1:دیگه داره می رسه...پائیز...خیلی قشنگه.

پ.ن2: دلم می خواد زار زار گریه کنم ، ولی دیگه اشکامم به دادم نمی رسن.

پ.ن3:بعضی وقتا فکر می کنم اگه یه روز من بمیرم کسی از دوری من ناراحت می شه؟؟؟ شاید یه کم مامانم ! می گن وقتی یکی قراره بمیره از چند روز قبلش یه جورایی حال و هواش عوض میشه . مثل اینکه می فهمه که می خواد بمیره. من یه چند روزیه اینطوریم

پ.ن 4:ولی خودمونیما به قول کوثر جونم فکر میکنم خودمو خیلی دست کم گرفتم ، درس نمی خونم ولی کارشناسی قبول می شم ، یا مثلا معدلم عالی میشه.

پ.ن5:هوا اینجا چند روزیه که بارونیه . خیلی قشنگه.

پ.ن6: اگه تو نباشی همیشه یه چیزی کمه .دیشب یه لحظه دلم گرفت .گریه کردم.زود اومدی .ارومم کردی.دوستت دارم داداش علی.

پ.ن7:نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران.

 








نویسنده : م.س ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳

بعضی از ادما جلد زرکوب دارن.بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.بعضی ها اصلا جلد ندارن.

بعضی از ادما با کاغذ کاهی و نامرغوب چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی ادما ترجمه شدن و بعضی ها تفسیر می شن.

بعضی از ادما تجدید چاپ میشن و بعضی از ادمها فتوکپی ادمهای دیگرند.

بعضی از ادمها دارای صفحات سیاه و سفیدند و بعضی از ادما صفحات رنگی و جذاب دارن.

بعضی از ادما تیتر دارن. فهرست دارن و روی پیشونی بعضی از ادما نوشته حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از ادما قیمت روی جلد دارن.بعضی از ادما با چند درصد تخفیف به فروش میرسن.

بعضی از ادما بعد از فروش پس گرفته نمی شن.

بعضی از ادما رو باید جلد گرفت.بعضی از ادمارو میشه توی جیب گذاشت و بعضی هارو توی کیف.

بعضی از ادما نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شن.

بعضی از ادما فقط جدول سرگرمی و بعضی ها معلومات عمومی.

بعضی از ادما خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی ادمها غلط چاپی فراوانی دارند.

از روی بعضی از ادما باید مشق نوشت از روی بعضیها جریمه.

بعضی از ادمها رو باید چند بار خواند تا معنی اونارو بفهمیم و بهضی ادمارو باید نخونده دور انداخت. 

به نظر شما ادمها مثل کتابها نیستند؟

 

 

پ.ن1:باورم نمیشه که یک سال گذشت.چقدر زود یه سال شد.فکر می کردم بعد یه سال می تونم فراموشش کنم.ولی هیچ فرقی نکرد.مثل اینه که داداشی همین چند دقیقه پیش رفته.هقته ی پیش مشهد بودم.جایی که هر وقت رقتم اونجا حس کردم که اونم اونجاست.همش کنارم بود.اینو خیلی خوب می تونستم احساس کنم.این حسو سه چهار ماه پیشم داشتم وقتی رفته بودم مشهد.دلم براش خیلی تنگ شده.کاش می تونستم روز سالگردش کنارش باشم.

پ.ن2:جواب کنکورمم که هنوز نیومده.ولی نیازی نیست که بیاد خودم می دونم جوابش چیه!قراره نفر اول کنکور کاردانی به کارشناسی بشم.البته هنوز معلوم نیست که از اول یا اخر.

پ.ن3:خدایا همیشه تو زندگیم تو یه شرایط خاصی که اصلا انتظارشو نداشتم طوری به دادم رسیدی و کمکم کردی که من هنوزم که هنوزه موندم که چطور شد؟میدونم همیشه به فکرمونی.میدونم دوستمون داری.میدونم هر کاری برامون می کنی یا نمی کنی یه حکمتی توش هست.ولی من بنده ی ناشکری هستم و شاکی.شاکیم خدا.شاکیم به خاطر این همه ظلم و تعجب می کنم از اینهمه صبر.می دونم تو بهتر از هرکسی میدونی که چیکار باید بکنی ولی صبر مارو با صبر خودت مقایسه نکن.ولی چرا این سکوت انقدر طولانی شد؟!تا کی می خوای به گریه و فریاد مادرا و همه ی اونایی که داره بهشون ظلم می شه فقط نگاه کنی؟تو خودت از این همه دروغ خسته نشدی؟

پ.ن4:این روزا قیمت بعضی چیزا که یه زمانی خیلی ارزش داشت چقدر اومده پائین.این روزا عشقو حتی مفتی هم کسی نمی خره.یه زمانی این چیزا ارزش داشت.ولی چند روز پیش بر حسب اتفاق دیدم که اسم هر چیز کثیفیرو میذارن عشق.

پ.ن5:با بعضی از بچه ها ارتباطم قطع شده.بعضییا دیگه سر نمی زنن.توی این مدتی هم که نبودم از همه ی کسایی که اومدن و سر زدن ممنونم.دوستتون دارم.

پ.ن6:اللهم عجل لولیک الفرج(تا امروز یادم نمی یاد که این دعارو انقدر از ته دل کرده باشم.)

یا علی 

 







 

نویسنده : م.س ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۱

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ،تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم .

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهائیم روئید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت

و من بعد عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم........

نمی دانم چرا رفتی ؟!؟!

نمی دانم چرا رفتی؟....

شاید خطا کردم ...

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ؟ تا کی ؟برای چه ؟ولی رفتی.......

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب رویایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت ،کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

ببین سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اینهمه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ،نمیدانم چرا؟

شاید به رسم عادت پروانگیمان باز برای خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم....

 

 

تو نیستی که ببینی که چگونه پیچیده است

طنین شعر نگاه تودر ترانه ی من

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من

(برای داداش علی)

 

پ.ن١:این روزا اصلا حال و حوصله ی انجام هیچ کاری رو ندارم.اون افسردگی لعنتی سه چهار ماه پیش کم کم داره دوباره مییاد سراغم.همه ی درس و مقشام مونده.این ترمو مشروط می شم.قول می دم که مشروط میشم.

 

پ.ن٢:من واقعا کم آورده بودم.باخته بودم.نمی دونم به کی یا چی ولی باخته بودم.اصلا بی خیال فکرشم اذیتم می کنه.....

 

پ.ن٣:خدا جونم دلم خیلی گرفته.تو خوب می دونی که این بغض تو گلوم چندین ماهه که داره خفم می کنه.از دست همه ناراحتم.آدما چقدر راحت دل می شکنن.می دونم هرچه قدرم تنها باشم بازم تو رو دارم.می دونم تو بیشتر از هر کسی عاشق بندتی.ازت می خوام یه کاری بکنی که منم به غیر از خودت اجازه ندم عشق کس دیگه ای تو دلم پا بذاره.خدا جون فقط خودمو خودت باشه ؟از ته دل دوستت دارم و می دونم که دوستم داری.پس اجازه نده خلوت منو تورو کس دیگه ای بهم بزنه.من می خوام فقط عاشق تو باشم.نمی خوام به غیر از تو محتاج عشق کس دیگه ای باشم.کمکم کن.

 

پ.ن۴:چیز زیادی به تولدم نمونده.از اینکه سنم داره میره بالا خیلی ناراحتم.اصلا بزرگ شدن کار خوبی نیست.توصیه می کنم کسی بزرگ نشه.جز دردسر چیز دیگه ای نداره.لطفا کسی از الان تولدمو تبریک نگه.هنوز مونده تا تولدم.

 

پ.ن۵:از دست این استادمون نمیدونم چی کار کنم.همچین اعصابمو خورد می کنه که بعضی وقتا می خوام وسط کلاس زیر دست و پام لهش کنم.کلا این روزا حالم بده.دلم یه مسافرت خیلی طولانی میخواد و به کسی که بیاد طرحامو بزنه....

 

 








نویسنده : م.س ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢

ناب تر از باران ندیده ام

باران که می آید بی تاب می شوم.

نمی دانم بی تاب شده ای یا نه؟

اما این را می دانم که اگر باران دچار بی قراریت نمی کند عاشق نبوده ای.....هرگز.

صدای شیشه می آید کسی بر شیشه می کوبد؟نه .... این صدای باران است.آمدنش  را خبر می دهد.

ساعت  ، ساعت عاشقی است.به کوچه باید رفت و من می روم مثل همیشه تا خیس خیس از تو بنویسم.

باران که می آید فراموش می کنم تو چه بودی و چه کردی............انگار نه انگار که ......خیلی وقت است که تو را به خاک سپرده ام.از همان نگاه آخر.در این شک نکن.

اما نمی دانم این باران چه قدرتی دارد که مرده را هم زنده می کند.

هر چه هست تو در باران به من برمی گردی و البته من هم به تو.

این است جادوی باران.

کاش می دانستم این باران چه قدرتی دارد که اینقدر آسان از یاد بردم که تو چه بودی   ، چه کردی با صداقتم  ، با سادگیم.....

سادگی را با ساده لوحی اشتباه نگیر.

سادگی یعنی صداقت  ، یعنی یکرنگی  ، یعنی عشق و تو اصلا معنی این لغات را نمیفهمی.

خودت هم خوب می دانی هرچه بود  ، فقط به خاطر تو بود وبس.

اما اگر نمی دانی این را بدان که به راحتی می توانستم برنده ی این قمار از پیش باخته باشم.

اما خواستم تا تو پیروز شوی  ، شاید که مرهمی باشد بر زخمهایی که پیش از من از روزگار خورده ای .

هر چه بود گذشت اما باز هم می گویم خودم خواستم که بازنده باشم.

 

 

 وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من اورا دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن.

مثل تنها مردن!

 

پ.ن ١:ساقی عزیزم تولدت مبارک.میدونی اگه اون شب گریه کردم فقط به خاطر تو بود.چون به تو قول داده بودم.باید بهش عمل می کردم.

پ.ن٢:یه مدتیه احساس می کنم که تو این چند سالی که گذشته من فقط داشتم درجا میزدم.

پ.ن٣:دلم می خواد این پیله ای رو که دور خودم بافتمو سوراخ کنم و بیام بیرون.حس می کنم تو یه زندونی گیر کردم که کلیدش دست خودمه.می خوام بیام بیرون ولی به زندانی بودن عادت کردم .از آزادی وحشت دارم.ولی خستم.می خوام رها باشم.دیگه نمی خوام خودمو فریب بدم.

پ.ن۴:مشهد واقعا خوش گذشت.حس و حال دانشگاه رفتن ندارم.از دانشگاه متنفرم.

پ.ن:راستی متنهای بالا:اولی سروده ی یغما گلروییه که من عاشق نوشته هاشم.پایینی سروده دکتر علی شریعتیه.حوصله نداشتم خودم بنویسم.








نویسنده : م.س ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦

   سلام به خودم/ سلام به خدا / سلام به زندگی /سلام به فردا /سلام به افتاب /سلام به مهتاب /سلام به تصویر روی آینه /سلام به فریاد /سلام به لحظه ای که گذشت و سلام به شروعی دوباره.....

 

من تورا در همین لحظه ای که گذشت گم کردم .خیال پیدا کردنت را هم ندارم.

امروز من تورا برای همیشه پشت درهای بسته جا گذاشتم.در را قفل کردم و

کلیدش را به عمیق ترین دریای دنیا پرت کردم.پشت پنجره ام را دیوار کشیدم

تا که هیچ وقت خیال باز کردن پنجره به سرم نزند.

من تورا در همین لحظه ای که گذشت تمام کردم

تو را کشتم و زیر خروارها خاک دفنت کردم.

 

دیگر در خانه ی من هیچ پنجره ای به روی تو باز نمی شود...تو هم بیشتر از این در

ایستگاه خیال من منتظر نایست.دیگر هیچ کس اثری از تو در قلب و نگاه و زبان من

نخواهد دید .

و امروز تو مردی.......

ببین !

برایت حتی لباس مشکی هم نپوشیدم ...

زیباترین و خوشرنگترین لباس دنیا را پوشیدم . برای جشن تولد مرگت با زیباترین آواز

دنیا رقصیدم.پنجره ای را که رو به تو بود بستم و در عوض همه ی پنجره های دیگر را

رو به روشنایی باز کردم.چرا که از تاریکی تو خسته بودم.

به خودم به خدا به همه سلام کردم.بغضم را فروختم و به جایش خنده خریدم.

در آسمانم ستاره کاشتم.به دلم که سالها آنرا در گوشه ی سینه ام حبس کرده بودم

سر زدم .نمی دانی بی رحمی های من و تو چگونه آنرا کبود کرده بود.رنگ روشن زیبایی

به دلم زدم و تو را به دستان دیگری سپردم .

باشد که دوستش بداری  ، باشد که دوستت بدارد...فقط خواهشی دارم

دیگر در نزن.

پ.ن١:شاید تنهایی و تاریکی راز من است برای زندگی ، برای حس کردنت...

پ.ن٢:دلم برای نغمه خیلی تنگ شده.و ساقی که قشنگترین یادگار نغمه برای همه ی

بچه ها بود.روحش شاد

پ.ن٣: ١۵ بهمن دارم می رم مشهد.امسال برای دومین باره. ولی اینبار دارم با دوستام

میرم.خیلی خوش می گذره.(امیدوارم)