نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

نیمکت ته باغ

خاطرات دورش را

در اولین بارش زمستانی

از ذهن پاک کرده است...

خاطره شعرهایی را که هرگز نسروده بودم...

خاطره آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی...







 

نویسنده : م.س ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

خیلی حرف برای گفتن دارم

ولی حوصله گفتنمو خیلی وقته از دست دادم

کاش می تونستم یکم چشامو بذارم تو وبلاگ تا از چشمام بخونین

داریم تو فقر و بیچارگی غرق میشیم ولی خبر نداریم

حالا چه فرقی می کنه فقر و از هر جهتی که نگاه کنی فقره

ما تو هر نوعی که فکرشو بکنی غرقیم

متاسفم

برای همه

و به جای همه

هم کسایی که می دونن ادعا می کنن که نمی دونن هم کسایی که نمی دونن و ادعا می کنن که می دونن

چون همه فکر می کنن که درست فکر می کنن!

مثل من

مثل همه

دنبال آدم اصیل می گردیم و ادعا می کنیم چقدر با اصالتیم

خبر نداریم اصالتمونو فراموش کردیم نه فراموش کردیم درست نیست

خدشه دار کردیم. بد جلوه دادیم.زشتش کردیم.ازش خجالت کشیدیم و قایمش کردیم.نقاب زدیم و خودمونو کس دیگه ای جلوه دادیم.

جمله ی مناسبش نمی دونم چیه

چقدم ادعامون میشه

چقدر بدم میاد و حرصم می گیره از اینجور آدما

فکر کردی کی هستی؟

یکم به خودت بیا

خانوم استاد نقاشی روی چرم

خانوم مثلا هنرمند

این همه نقاب برای چیه

یادمون رفته به چیزی که هستیم باید افتخار کنیم

نه اینکه قایمش کنیم  و نقاب بزنیم

چیزی نیست که ازش خجالت بکشیم

من خودمو فرهنگمو اصالتمو با همه چیزش دوست دارم

ما هیچ وقت نمی تونیم از خود درونمون فرار کنیم

خودت باش نه نقابی که هر روز صبح تا شب 50بار عوضش می کنی

 

 

 








نویسنده : م.س ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠

من دیگه کلا اون آدمی که بودم نیستم

تغییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر

کردم

اونم خیلی

خیلی بیشتر از تغیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر

نیستم

کجام؟

همونجایی که بودم نیستم

همونی که بودم نیستم

خوبه؟

بده؟

هم خوبه هم بد

ولی سخته

بزرگ شدن خیلی سخته

دیگه بزرگ شدم







 

نویسنده : م.س ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤

خیلی غمگینم

فعلا فقط همین








نویسنده : م.س ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم

تقویمها گفتندو ما باور نکردیم...

زندگی رو تکرار می کنم...

١٠

٩

٨

٧

۶

۵

۴

٣

٢

١

بووووووووووووووووووووووووووووووومممممم

سال نو مبارک

تکرار زندگی مبارک

سلامتیت مبارک

زنده بودنت مبارک

بزرگ شدنت مبارک

امیدوارم که حداقل امسال آدم بشی

آدم بشیم

٣

٢

١

تکرار می کنم

زندگی رو تکرار می کنم

شروع روزای تکراری زندگیت مبارک

 








نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢

بعد از مدتها

بعد از کلی خنده

کلی گریه

کلی خوبی

کلی بدی

بعد از یه مدت فراموشی

بعد از روزای خوش و بد

بعد ازماسک روی صورت زدنا

بعد از دل شکستنا

وبعد از 8ماه سلام

دلم تنگیده بود

از دوستانی که همیشه حضورشون باعث دلگرمیم بود ممنونم

درگیر بودم همین

درگیر کارو زندگی

یعنی درگیری خوب

یه مدتی بود که خودمو وسط درگیریا و کلی تغییر تو زندگیم گم کرده بودم

اصلا نمیدونستم الان اینجایی که وایسادم کجای زندگیمه و من دارم چه نقشی رو تو زندگی خودم و دیگران ایفا می کنم

کم کم دارم جا می افتم

چقدر بده که احساس کنید بزرگ شدید

من تو بچه گیم جز کسایی نبودم که دلم بخواد زود بزرگ شم و برم قاطی بزرگا ولی خب دست خودم نبود بزرگ شدم .انقدر بزرگ شدم که تو خودم جا نمیشم

چاره ای نبود به هر حال دیر یا زود باید بزرگ میشدم

حالا این بزرگ شدن همچین همچینم بد نیستا...

...

...

...

انقدر از این سه نقطه خوشم میاد که نگو

ولی ایکاش به همینجا ختم میشد

ما داریم روز به روز بزرگتر میشیم

و روز به روز با حقیقت واژه ای به نام ماسک آشنا میشیم

 ما آدما خوشبختانه انقدر ماسک داریم که به صورتمون بزنیم و خودمونو غیر از اون چیزی که هستیم نشون بدیم

وقتی به این فکر می کنم که ما هر روز چندتا از این ماسکا به صورتمون میزنیم به این می رسم که ما هرکدوممون یه نابغه ی دروغگو هستیم...

حس نوشتن ندارم

بی خودو بی هدف یه چیزایی نوشتم

می دونم عنوانم هیچ ربطی به نوشته هام نداشت...

...

...

...

بازم سه نقطه ی بی هدف

ودر نهایت

...

...

...

به یاد داش ساقی که تولدشم نزدیکه...

 








نویسنده : م.س ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.

دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد...نامش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری.این نام را شیطان بر او گذاشت.

لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست...

لیلی می دانست خدا چه می خواهد

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد...

لیلی ماند.زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

(لیلی نام تمام دختران زمین است) عرفان نظر آهاری

پی نوشتها:

١- تولدم مبارک...رفتم تو ٢١ سالگی...چه تلخ چه شیرین یه سال گذشت...یه سال بزرگتر شدم...یه سال دیگه به مرگ نزدیکتر شدم...

٢- چیزی روکه درکش نمی کنی مسخره نکن...

٣-از این جمله خیلی خوشم میاد: عاقبت آبستن خواهم شد از این مردی که عقیم عشق است...یکی از بچه های نغمه برام فرستاده بود...

۴-بعضی وقتا پیش میاد به یه سری تحولات بزرگ تو زندگیت فکر می کنی...بعد به نظرت میاد که این تحولات گنده از تو خیلی دورن حداقل ۵-۶ سال...البته این افکار یه سلسله مراتبی داره مخصوصا برای ما دخترا...وقتی ۴-۵ سالته مامان دستتو میگیره می بردت به یه عروسی ادم چه ذوقی میکنه وقتی عروس می بینه بعد انقد غر می زنی که آخرش مامان برات لباس عروس می خره توام اصلا دلت نمیاد اون لباسو از تنت دراری شبام با اون لباس می خوابی حالا تا این قسمتش فقط عشق لباس عروس بود کم کم که مغزت بزرگتر میشه تازه متوجه میشی همیشه بغل دست عروس یه کس دیگه ایم وایمیسته اولش به نظرت بی ریخت میاد که عروس به این خوشگلی اینی که میاد این صحنه رو بهم می زنه کیه و یاد میگیری که به اون میگن داماد.یه مدت که گذشت هر عروس و دامادی روکه می بینی خودتو می ذاری جای عروس و هنرپیشه معروف فلان فیلم معروفم میشه داماد و به این چیزا یواشکی فکر می کنی که یه وقت مامان نفهمه دعوات کنه که دخترم روش باز شده.بعد یه چیزی دوروبر ١٢-١٣سالگی از دوستای همکلاسی مثل خودت یاد میگیری که فال بگیری.در نتیجه هر موجود نری رو که میشناسی از خروس همسایه گرفته تا ...براش فال می گیری تا شاید اسم شخص مورد نظرو پیدا کنی وبرای یافتن اسم طرف حتی دست به احضار روحم می زنی ولی هیچ راهی نتیجه بخش نیست چون هربار اسم یکی در میاد...البته در این دوران روزی ۶ بار عاشق میشی و هرشب جمع کنی ٨تا شکست عشقی داشتی.خلاصه خودتو انقدر با این چیزا مشغول می کنی که یهو چشم باز می کنی میبینی داری وارد دبیرستان میشی...با آدمای جدیدی آشنا میشی که یه جور دیگن...زمان ما که مثل الان نبود هرکی اون موقع ها (د-پ)داشت فکر می کرد خیلی آدم بزرگیه.مثلا زمان ما تو هر کلاس از ۴٠ نفر یکی ازون چیزا داشت.تو زنگ تفریحا ۴٠ نفری می ریختیم سر اون یه نفر که ازاون چیزا داشت تا برامون تعریف کنه که وقتی داشت از کوچشون رد می شد طرف چه جوری بهش نگاه می کرد یا مثلا وقتی طرف قراره بیاد از جلو مدرسه رد بشه همه ی دخترای مدرسه میریختن بیرون تا ببینن سبیل طرف چه شکلیه...خلاصه تو این اوضاع دخترای کلاس اون دخترو به چشم یه دختر شجاع میدیدن و خودمون رو کاملا گیج تصور میکردیم...البته اون دختره م همیشه همچین خودشو می گرفت که انگاری شق القمر کرده و همیشه چندتا نوچه داشت که تو مدرسه همیشه باهاش بودنو هفته ای دوسه بار از دفتر مدرسه صداش می زدن...بلاخرههههههههه... یه روزی میرسه که میری دانشگاهو میشی یه خانوم باکلاس که انگاری از دماغ فیل افتاده...کم کم که بیشتر با محیط آشنا میشی نه دیگه برات لباس عروس مهمه ونه مهمتر از اون داماد بغل دسته عروس...چون اینارو یه مانع بزرگ میبینی واسه پیشرفت و آزادی...تا برسی خونه ۴٠ نفر توراه برات میمیرن بعد رسیدن به خونه نوبت رد کرن خاستگاراته...آخرش یه روزی واسه ی اینکه تمرین کنیکه زمانیکه خواستگار برات میاد که چه جوری رفتار کنیکه... قبول می کنی یکیشون بیاد...بعد قبول می کنی پسرشونو ببینی بعد قبول می کنی هفته ی دومم باهاش قرار بزاریکه ببینیشو بحرفیم بعد هفته ی سومم  قبول می کنی بعد هفته ی چاها.......بعد..هفت...پنج.......بع..هف.......ش.........ب.........

بعد همه ی این حرفا مقدمه بود تا بگم شاید تا چند هفته ی آینده عروس شم همین

۵-بعد از دو ماه دارم آپ می کنم.از همه ی دوستایی که به یادم بودن ممنونم...همه ی چیزایی که می خواستم بنویسم از ذهنم پریدن...

تمام مزرعه از خوشه های گندم پر

و هیچ دست تمنا

دریغ، سنبله هارا درو نخواهد کرد

دروگران، همه پیش از درو

درو شده اند

(حمید مصدق)

به یاد داش ساقی عزیزم

 







89

نویسنده : م.س ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦

پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود:آی، ای انسان زندگی کن و بدان که در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.

انسان نفهمید که خدا چه می گوید، پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند.

خداوند گفت: این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست.

زمین من آکنده از حق و باطل است، اما اگر حق را دیدی، خورشیدت را به در کش، تا آشکارش کنی. آنگاه مومن خواهی بود. اما اگر حق را بپوشانی، نامت در زمره ی کافران خواهد آمد.

انسان گفت: من جز برای روشنگری به زمین  نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد آمد.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد (عرفان نظر آهاری)

فکر کنم همه ی آدما اون تیکه از خورشیدو که خدا بهشون داده بوده رو گم کردن...

 

 

پی نوشتها:

1-باخبر شدیم که شبکه ی ١ بعد از عید دیگر برنامه ی کودک و نوجوان نخواهد داشت این قضیه ماراکه حتی روزی یکساعت هم TV نمی بینم خرسند کرد.

2-هفته ی پیش مجبور شدم یه چند دقیقه ای صداوسیمای خودمونو تحمل کنم و یکبار دیگر یقین پیدا کردم که فیتیله جز مزخرفترین برنامه های تلویزیون و تبلیغات بانکها جز مزخرفترین اگهیهای بازرگانی هستند.

3-چند شب پیش یکی از کانالای خبر اونور یه مستندی نشون میداد از یه قبیله ای وسط جنگلای امازون.همونطور که غرق در تماشای زندگی اونا که با زندگی امروز ما خیلی فرق داشت بودم و پلکم نمی زدم یکهو مادربزرگم پرسید:اونا نماز می خونن؟

4- بلاخره پایان نامم تموم شد و یه نفس راحت کشیدم. ولی یه تجربه ی خوبی شد برام که دیگه هیچ وقت هیچ کاریو با یکی دیگه شریک نشم.ناراحت کنندس وقتی همه ی کارای یه پروژه رو خودت تنهایی انجام بدی ولی اخرش به اسم دو نفر تموم بشه.درحالی که اون نفر دوم دست به سیاه و سفید نزده.

5-چهارشنبه سوری امسال هم مثل هرسال رفتم بالاپشت بوم و همه ی شهرو نگاه کردمو بازم مثل هرسال بغض کردمو .گریه نکردم.

6-سال 88 هم گذشت.خب بگذره. 89 هم بگذرد.حس اغاز دوباره ندارم.                 سال خوبی نبود.یعنی یه جورایی خنثی بود.احوال درونیم خیلی بهتر از سال 87 بود ولی احوال دلی و معنویم خیلی بد بود.دچار تردید بزرگی شدم و همچنان در این تردید غرقم.از نظر سلامتی به جز قضیه سنگ کلیه اتفاق خاص دیگه ای نیافتاد.در اوایل سال داداش بزرگه عروسی کرد در اواسط سال داداش کوچیکه عروسی کرد.یه مسافرت مشهد و رودهن داشتیم.بعد یه مسافرت با جمع دوستان به تهران داشتیم.پدر یک مسافرت جنجالی به سوی قم و تهران داشتن.ولی احوال عمومی امسال خوب نبود.امسال خیلی خانواده ها بدون حضور فرزندشون یا همسرشون و یا پدر و مادرشون سر سفره ی هفت سین قدم به سال جدید می ذارن.(امسال چیز خاصی بهم اضافه نشده.ولی این دست چپم زیادی داره سنگینی می کنه)

7-سال استقامت و صبر و به همه تبریک می گم.سر سفره ی هفت سین که همه ی عزیزامون کنارمون نشستن دعا برای کسایی که الان عزیزاشون پیششون نیستن یا اسیر خاکن یا پشت میله های زندان فراموش نشه.

به یاد داش ساقی عزیزم که جاش خیلی خالیه